عید سال ۱۳۸۱ می خواستیم بریم شمال شب قبل از حرکت آبجیم ( شبنم ) خواب دید تو راه با یه کامیون تصادف می کنیم . توی ماشین قرآن داشتیم واسه همین هیچکدوممون هیچیمون نشد . فرداش قبل حرکت به مامانم گفت خواب بد دیدم مامانم گفت خواب بدو نباید تعریف کرد ایشالا خیره . ما همیشه توی ماشینمون دعا داشتیم بابام صدقه را همیشه کنار میذاشت اون روزم همین شد هم دعا داشتیم هم صدقه انداختیم . خلاصه راه افتادیم و توی راه با یه سواری تصادف کردیم و همه مون راهی بیمارستان شدیم و تا چند ماه درگیر بیمارستان بودیم .
پاورقی ۱ : شما هم تا حالا خوابی دیدید که واقعی شده باشه ؟؟؟
پاورقی ۲ : بد ترین روز زندگیتون چه روزی بوده ؟؟؟
اره چند مورد هست که خواب دیدم واقعی از اب در اومده ولی در کل اعتقادی بهش ندارم
بد ترین روز زندگیم روزی بوده که خبر فوت بابامو شنیدم
خبری که همه ی زندگیمو تحت تاثیر خودش قرار داد
هنوز که هنوزه باور نمیشه که هشت ساله از دست دادمش
خدا همه ی عزیزانمونو برامون حفظ کنه که خیلی ارزش دارن برامون
********************************
وبلاگمو آپ کردم خوشحال میشم سرکی بزنی و نظر بدی
منتظرتم
واقعا متاٌسفم
سلام
وبلاگ جالبی داری
از این مدل بلاگ ها خوشم میاد
یه نوع صمیمیت خاصی توشه که آدم احساس خوبی می گیره موفق باشی
به منم سر بزن
در کلبه مت رونق اگر نیست صفا هست
دفعه بعد قبل از خواب صدقه بده آبجی نسیم. دیر داده بودی.
آره واسه همین گاهی به خواب بدام فکر نمی کنم
ولی اصولا به هرچی فکر کنی همون واست واقع می شه
این بستگی به این داره که یه موضوع چقدر فکرتو مشغول کنه
بیا به من سر بزن
حالا که به خیر گذشته ،
بهش فک نکن عزیزم ...
باشه داداشی
سلام.
عجب خوابی خدا رو شکر خواب ندیده ود با قطار تصادف کردید وگرنه زبونم لال با کامیون تصادف ...
اره این ابجی شبنم یه وقت هایی کارش خیلی درسته
یه بار خواب دیدم بابام داره وصیت میکنه و حالش هم خوب نیست توی خونه خاله ام بود بعد از حدود دوسال پدرم توی بیمارستان بستری شد حالش وخیم بود همون حرفهایی که توی خواب بهم زده بود اونجاه بهم گفت
شوهر همون خاله ام هم پیش بابام بود کاراش رو براش انجام میداد
بعله !!!
خوب در بد سلیقه ای شما شکی نیست
(شوخی)
خب من به شعر نظرم نمیاد !!!
من زیاد خوابام به حقیقت نپیوسته... چون کلا زیاد خواب درست و حسابی نمیبینم و اکثرا چرت و پرت و یه چیزای باحالین
...!
فقط یه بار خواب دیدم مردم که فرداش فهمیدم مردم... ولی اصلا نگرانم نمیکرد... رفتم اون دنیا، انقدر که خونسرد بودم ریدم تو اعصاب عزرائیل و هرچی فرشته هس ... گفتن برگرد برو همونجایی که بودی!
لینک شدین. دیگه باید رفت و شدهای ما را تحمل کنید.
اپم بام همدردی کن حالم خوب شه...
سلام.ممنون همچنین عید شما هم مبارک.موافق به تبادل لینک هستی جونم؟خبرم کن.
سلام.من هم لینکت کردم.ممنون از لطفت آجی کوچولووووووو
راستش نه آجی.آخه بهش دسترسی ندارم.یه دو ماهی هست که بار کردن رفتن کرج.هنوز منتظرم که موبایل بخره.خودشون قبلا وضعشون خیلی خوب بود و لی پدرش لنجش غرق شد و ژدره بدبخت شد.
آره منم یه بار یه خواب دیدم که تقریبا 15 روز بعدش تو واقعیت برام اتفاق افتاد...البته هم خوابش هم اتفاقش شخصیه!
بدترین روز زندگیمم همون روزی بود که این واب تعبیر شد
*واب=خواب!!
خواب هام زیاد تعبیر نمیشه(بیشتر تخیلیه)
متاسفم ...
بعد از یک ماه بی سوژگی و دست به قلم نبردن ، بلاخره آپ کردم . دوست دارم بخونیش ... امیدوارم خوشت بیاد .
سلام بی معرفت چطوری خوبی خوشی؟
فکر کنم شما خیلی مرد باشید چون هر وقت میام تویوبت میبینم حرفت مثل دفعه ی قبله
خب چه خبر ها هنوز امتحان داری؟
تازگیا یه خواب دیدم ولی به حقیقت نپیوست! خیلی دوست داشتم بپیونده ولی حیییییف! خیلی خیلی دوس داشتم به حقیقت بپیونده! آرزوم اینه که بتونم واسه یه دقیقه هم که شده بابابزرگمو ببینم دوباره...
... خیلی خیلی دوسش داشتم، خوابم هم درمورد اون بود...