X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان











سکوت گوش خراش !!!

صدای سنگین سکوت در وبلاگم پیچیده (!)
بازم داستان ...

سلام بچه ها پریشب داشتم برنامه ZOOM  ماندانارو نگاه میکردم که یه داستان جالبی گفت خوشم اومد گفتم اینجا هم بنویسم اونایی که نشنیدن بخونن :

 

 

 داستان :

تو یه آرایشگاه مشتری با آرایشگر درباره ی موضوعات مختلفی صحبت میکردن و وقتی به موضوعه خدا رسیدن ، آرایشگر گفت : من باور نمیکنم خدا وجود داشته باشه .

مشتری گفت : چرا باور نمیکنی ؟ کافیست به خیابان بروی  تا ببینی چرا خدا وجود ندارد .

آرایشگر : به من بگو اگه خدا وجود داشت این همه مریض میشدن ؟! بچه های بی سرپرست پیدا میشد ؟! اگه خدا وجود داشت نباید دردو رنجی به وجود میومد نمیتوانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه میدهد این همه چیزای بعد وجود داشته باشد .

مشتری لحظه ای فکر کرد اما جواب نداد چون نمی خواست جر و بحث کند ، آرایشگر کارشو تموم کرد ، مشتری به محض اینکه از آرایشگاه بیرون رفت در خیابان مردی رو دید با موهای بلندو کثیفو به هم ریخته ، ریشه اصلاح نکرده ، ظاهرش کثیفو ژولیده بود ، مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد ...

مشتری : می دانی چیست ؟!! به نظر من نه خدا وجود دارد و نه آرایشگری .

آرایشگر با تعجب گفت : چرا چنین حرفی میزنی من اینجا هستم من آرایشگرم من همین الآن موی تورو کوتاه کردم .

مشتری با اعتراض گفت : نه ، آرایشگر وجود ندارد ، چون اگر وجود داشت هیچکس مثل اون مردی که اون بیرون هست با موهای بلندو کثیفو ریشِ اصلاح نشده پیدا نمیشد .

آرایشگر : نه ، آرایشگرها وجود دارند موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنند .

مشتری تأکید کرد : دقیقاً نکته همین جاست خدا هم وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نمی کنن ، دنبالش را نمی گیرن ، برای همین است که این همه دردو رنج در دنیا وجود دارد .

 

 

 

پاورقی 1 : آب در کوزه و ما تشنه لبان میگردیم          یار در خانه و ما گرد جهان میگردیم

پاورقی 2 : مهدی بیا شب هجران سحر کن .

پاورقی 3 : به یکی میگن با توله سگ جمله بساز ، میگه : طوله سگ + عرض سگ = مساحت سگ !!!

پاورقی 4 : آخی بیچاره Alexis حذف شد من ازش خوشم میومد 

+نوشته شده در چهارشنبه 6 بهمن 1389ساعت01:57 ق.ظتوسط Ghasedak | نظرات (27)