X
تبلیغات
زولا











سکوت گوش خراش !!!

صدای سنگین سکوت در وبلاگم پیچیده (!)
یه داستان ...

سلام بچه ها خوبید ؟

من تو این پست یه داستان نوشتم که خیلی جالبه باید بخونیدشو خودتونو جای نقش اصلی این داستان قرار بدید .

حتما بخونید نگید طولانیه تو ادامه مطلب هم چیزی نداره دیدید نگید وای ادامه مطلب هم داره . حالا بخونید دیگه ، پشیمون نمیشید ... ( آها یه چیزی بگم لطفا اگه خوندید جایی شنیده بودید لطفا مطرح نکنید یا مثلا بگید : ( قدیمی بود یا تکراری بود و ... !!! )

داستان :

خب بچه ها الآن فکر کنید که پدر مادرتون یه هفتس رفتن مسافرت و امروز طرفای ظهر مامانی زنگ زده خونه میگه : ( دخترم یا پسرم ما راه افتادیم و شب می رسیم ) ، همه ی مسئولیت خونه هم رو دوش شماست و شما هم بعد از اینکه خداحافظی کردین و تلو قطع کردین داداش کوچیکرو می خوابونین و شروع می کنین به جمع کردن خونه  ، دسمال می کشین ، جارو می کنین و همه چیزارو سرجاش می ذارین و خونه رو عین یه دسته گل می کنین و بعد یه شام ردیف می کنینو بعد از همه ی کارا می پری تو حموم یه دوشی می گیریو بعد که میای بیرون یه چیزی می بینی که چشمات چارتا میشه و دهنتم تا زمین باز می مونه حالا اگه گفتی چی می بینی ... ؟!!

 می بینی که وای وای وای داداش کوچیکه از خواب بیدار شده و همه جارو به هم ریخته و هر جایی هم که دستمال کشیده بودی رو تمام لکه لکه کرده حالا دوسدارم بدونم تو اگه خودتو تو اون شرایط بذاری چه حالی بهت دست میده ؟ دلت می خواد همون لحظه چیکار کنی ؟؟؟

 

 

  پاورقی ۱ : خدا اون روزو نیاره که یه همچین اتفاقی بخواد برای من ( البته من داداش کوچیکتر از خودم ندارم ) یا شما ها اتفاق بیوفته .

پاورقی ۲ : حالا اگه پسری نگی من این کارارو نمی کنم این کارا مال دختراس ، نخیر شما هم باید کار کنی . تازه این داستان حال نقش اصلیش فرقی نمیکنه دختر باشه یا پسر و حال این دختر یا پسر بچه بزرگ خونس و یه داداش کوچیک داره ، پس کارای خونه رو گردن اونه .

پاورقی ۳ : اعمال ما به ما وابسته است .

پاورقی ۴ : پولت گوشه نداره !!!

+نوشته شده در جمعه 1 بهمن 1389ساعت01:28 ق.ظتوسط Ghasedak | نظرات (27)